|
ماز یعنی هزارتو
|
ما را از آتش نجات بده!
(بعد از این چله نشینی دیگر دستم به نوشتن نمی رود. این داستان هم مال قبل از چله است...)
اگر حساب کنیم که دو روزه بوده ، از جمعه تا چهارشنبه دقیقا می شود هفت روز.
جمعه شب که اتاقم را افتتاح کردم دیدمش. قیافه اش هم به دوروزه ها میخورد.
یعنی با آن پاهای ظریف و هیکل تراشیده ، و نگاه پر شرو شورش فقط می توانست دو روزه باشد.
...
قرار شده بود مامان اینها ، عید را بیایند ملایر . من هم مانده بودم.
تا قبل از عید وسایلم ، پایین ،در اتاقی کوچک بود . پایین، پیش آقاجون و ننه.
ننه، هفته ای هفتاد بار از وسایلم گرد می گرفت و هر چه کاغذ ماکذ بود می ریخت سطل آشغال.
به همین خاطر مجبور بودم کیسه زباله را قبل از سپردن به مامورین شهرداری ، بازرسی کنم.
ننه ، وسواس دارد .همه نمازهایش را هم برعکس همه ی خانمها بلند می خواند. می گوید : نمی دانم تلفظم درست میشود یا نه! هر وعده 4-5 بار نماز می خواند و خواب و خوراک ندارد.
آقاجان هم همیشه ی خدا چانه اش گرم است. من که جرات نمی کنم چیزی بگویم ولی ننه می گوید: دهنش را ببندی می میرد... با پسرعمو ها ، به این حرف ننه می خندیم ولی عمو خیلی جدی می گوید:معروف است حاجی از 6 ماهگی زبان داشته... البته بعید هم نیست ،همه می دانند آقاجان تنها هم باشد باخودش حرف میزند ، در خواب هم...
اینها را برای این می گویم که بفهمانم ... پایین دیگر قابل تحمل نبود!
تصمیم گرفتم اتاق خرپشته را رنگ کنم و سرو سامانی دهم و از شر این بلایا راحت شوم.
سال تحویل که جمعه باشد، شبش دیگر اتاق آماده بود.
آمدم بالا ... می شد مطمئن بود که از گردگیری ننه تاحدی در امان بودم ، چون ننه پایش درد می کرد و کمتر بالا می آمد.
از آن بالا "ملایر" منظره بدی هم نداشت.
همان شب بود که کتابی را که به خودم عیدی داده بودم باز کردم. "حشره شناسی آماتور"!
طبق معمول دو سه صفحه نخوانده خوابم گرفت.
همان جمعه اولین شبی بود که دیدمش. "مگس" را می گویم.
مگس دو روزه ای در اتاق خرپشته گیر کرده بود و چنان به در و دیوار می کوبید که آدم مطمئن می شد اصلا نمی داند که گیر افتاده است. گفتم که... آن شب خیلی هیجان زده بود و معلوم بود جوان است.
البته ، من آن شب، یعنی جمعه شب اصلا به این مسائل فکر نمی کردم.آنشب مهمترین مسئله برای من راحت خوابیدن بود که میسر نشد!
این را بگویم که حتی شنبه شب هم به جوانب موضوع فکر نمی کردم.- اینکه ممکن است این مگس همان مگس دیشبی باشد.-
یکشنبه شب بود که متوجه شدم این مگس، سه چهار روزیست که در اتاق من زندانی ست...
اسپری حشرکش هم کارساز نشد.
صبح دوشنبه به کتابم مراجعه کردم. نوشته بود: مگسهای معمولی حداکثر 7 روز عمر می کنند.
دوشنبه شب ، دست به دامان قرص حشره کش شدم .
نمی دانم کجا قایم می شد که نمی مرد!؟
سحرخیزم کرده بود . آفتاب که روی صورتم می تابید؛ دیگر گندش با وز وز و کنه شدن آن مگس در می آمد.
سه شنبه ، آنقدر مهمان آمد که دیگر یادم نماند پرده ای برای پنجره دست و پا کنم.
موز ها ،دیگر لک برداشته بود. دلم برای ننه و آقاجون می سوخت... همسایه ها و حتی فامیل، همه ی سرخوشی هایشان را می کردند و آخره سر می رسیدند به بزرگ خاندان.
اما ننه ، از فردای عید ،هرروز چایش دم بود و میوه هایش به راه.
شب ، با خودم ، یک مگس کش بالا بردم.
صبح چهارشنبه ، با اینکه آفتاب هم می تابید، تا ساعت 11 خوابیدم.
انتظار مگس را می کشیدم. انگار حتما "او" باید از خواب بیدارم می کرد.
اما ، این ننه بود که آخر بیدارم کرد.
گفت" سعید ! آقاجان نان خریده ، صبحانه بخوری. دلش گرفته . می خواد با یکی حرف بزنه. " و وقتی دید من پا نمی شوم گفت:
"مثل اینکه امروزم کسی حال ما رو نداره..."
این را گفت و با دستمالی که با خودش آورده بود مگس مرده ای از روی طاقچه برداشت و رفت.
فکر کردم که کاش به جای اینهمه تقلا برای کشتن مگس ، یک ساعت در را برایش باز می گذاشتم تا برود.
فکر کردم ، مگسم، چقدر زجر می کشیده وقتی فکر می کرده که مجبور است تمام عمرش را در این اتاق باشد. فکر کنم آخرش هم دق مرگ شده...
این شد که وسایلم را جمع کردم و از چهارشنبه شب، دوباره پایین خوابیدم...
پدر گفت: با چند میزنی ؟
گفتم : 4
مادر گفت: چیزی که زیاده دختر...
سارا گفت: زشت می شوی ها!
گفتم: بیش از این پیشانی کوتاهم را از روزگار قایم نمی کنم.
بادکی می آمد و موهایم در حیاط چرخ می خورد...
قسمت سوم
سبحانک یا لا اله الا انت...
سبحانک یا لا اله الا انت...............
بقیه اش چی بود؟
هر چه فکر می کرد یادش نمی آمد. این یکی دوهفته ای که لب زده بود به الکل و قرص حافظه اش حسابی داغان شده بود.
"نمی دونم ارزششو داره یا نه؟" <= این چیزی بود که به خودش گفت.
به مادر گفت: هنوز اذون نشده؟
اما او نشنید
گفت: هنوز اذون نشده؟
مادر گفت : نه! می بینی که!
اما چیز زیادی برای دیدن وجود نداشت. اصلا منظور مادر از میبینی که چه بود؟!
گفت: اَه ... گندش بزنن...
سعید چیز خاصی نگفت... فقط گفت گندش بزنن (که آن هم تکه کلامیست که از پرهام گرفته)
ولی انگار پتکی زده باشد به اعصاب مادر!
پتو را همانطور نیمه-تا انداخت - نه! کوبید- روی سعید و رفت.
واج و هاج ،سعید مانده بود که چه شده؟!
آنوقت سارا آمد تو و پچپچه وار گفت: برو بمیر!
سعید تصمیمش را گرفت . میرفت پارتی...
توی دستشویی آبی به صورت زد بلکه گرد خواب از سرش بپرد..... نپرید.
غیر از بار اولی که مینا را دیده بود –شاید- اینبار دومین باری بود که می خواست ریشش را بتراشد.
آندفعه هم ، چون بابا نبود و رفته بود مشهد رویش شده بود.
تیغ را گذاشت روی صورتش و "خِش خِش" تراشید.
نصف صورتش را نتراشیده بود که اذان شد...
همان موقع یوهو به خودش آمد که ... اصلا حال پارتی را ندارد... خستگی ، جای مغز استخوانش نشسته بود.
از آن گذشته.... اصلا حال پارتی را نداشت!
نصف صورتش را نتراشیده بود که آمد بیرون و از یخچال دو تا خیارشور برداشت و ناخنکی هم به شله زرد زد و ... دو باره کپید توی رختخوابش...
خوابش که نمی برد... خیارشور ها هم زیر دندانش مزه کرده بودند...
اما حال نداشت دوباره برود تاااا سر یخچال...
" گندش بزنن!"
نصف صورت تراشیده نیم دیگر نتراشیده
دم اذان بخار الکل در مغز
عجب حالی بود... حتی نمی شد خودش را به آن راه بزند!
قسمت دوم
تلفن ، مادر بود. رفته بود روضه و یادش نمانده بود زیر چراغ را خاموش کند.
گاز را خاموش کرد.
هوا، "گرفته" بود . همه چراغهای خانه هم خاموش بود.
لعنتی! دهنش چقدر خشک شده بود...
"شیطونه" می گفت برود یک شکم سیر نوشابه و یا –نه- ، آب بخورد.
به خودش خندید. آنقدر شدید که حتی لبخند روی لبهایش هم ظاهر شد. در این دوماهه جز به "شیطونه" گوش نکرده بود...
رفت پای یخچال* و دست برد سمت بطری آب* . آن را گرفت* . بالا آورد* و بالا آورد* و بالا آورد* و گذاشت لب دهنش*
قلپ*
قلپ*
قلپ*
آب خورد ...
حالا دیگر دهنش خشک نبود... اما با هر * کلی فکر کرده بود که می تواند از همین لحظه دیگر به حرف "شیطونه" گوش نکند. اما خب ، او به شیطان عادت کرده بود...
به هر حال *حالا دیگر دهنش خشک نبود...
ناگهان ،چراغ آشپزخانه روشن شد - تا الان خاموش بود- . بطری آب در دستش و خواهرش جلو در...
گندش بزنند...
نباس خواهرش می دید... می توانست دروغ بگوید... بگوید یادم نبود روزه ام!*
اما چرا باید پنهان می کرد؟*
بنابر این چیزی نگفت... حتی سلام سرسری خواهرش را هم جواب نگفت. بطری را گذاشت توی یخچال و دوباره رفت کپید توی تختش...
نگاهی کرد به موبایلش – احتمالن می خواست ساعت را نگاه کند... ولی نه! در این صورت می توانست به ساعتی که بالای سرش بود نگاه کند...- می خواست ببیند اس ام اس جدید ندارد؟ طبق معمول نداشت... اصلا چرا می بایست داشته باشد؟
Reply: کیمی جون! مینام هس؟
و منتظر شد تا پیام از outbox خارج شود...
یه ربعی گذشت ... چشمهایش داشتند خمار می شدند که بوق delivered خوابش را پراند...
:"ریدم به ایرانسل!" این چیزی بود که گفت...
مادر ، با سرو صدا وارد خانه شد و از هر مسیری که رد شد چراغ آنجا را روشن کرد... تند و تند حرف می زد و معلوم نبود با "سارا"ست یا "سعید"؟
ولی این بار آمد بالای سر سعید و در حین اینکه به نحو حرص در آوری ، پتو را از روی او می کشید ، گفت:
حاج آقای مسجد گفت:
راه اندازی مراسم احیای امشب با سعید آقاست...
( انگار مامان و بابا ، نمی خواستند باور کنند که سعید دیگر آن سعید پاک و مقدس نیست*-این ، چیزی بود که او به خودش گفت-)
حاج آقا گفت:
نصف دعای جوشن با سعیده ... گفت نصف دیگشم که بابک می خونه...
داشت خودش را –مثلا – به آن راه می زد ... شاید هم مسجد می رفت ... اما خب، دیگر دلش پیش خدا نبود... پیش مینا بود. مینا و هزار چیز دیگر... مانده بود: مینا یا خدا؟
جواب اس ام اس می آید...
Are joonam
Asle kar oone
;-)
اَه... گندش بزنند...
"شاید هم واقعا هنوز دلش پیش خدا بود..."
ادامه دارد...
(قسمت اول)
با عرض معذرت از برادر "تایلر داردن"
می خورد ؟ یا میزند؟
تلفن زنگ می خورد ؟ یا تلفن زنگ می زند؟
فکرش را از زیر پتو بیرون می کشد.
تلفن زنگ می زد...
در گرگ و میش ِ خواب و رویا، با هر بار زنگ تلفن، آن را برمی داشت و هر چه فحش بلد بود میداد و دوباره برمی گشت می خوابید.
اما مثل اینکه این تلفن دست بردار نبود...
موبایلش را از زیر بالش در آورد. دکمه سمت چپ+ *...
نور صفحه چشمش را می زند. زیر لب فحش هایی می دهد که از او بعید است .
یک اس ام اس دارد. ساعت هم ، از چهار و نیم گذشته.
نگاه می کند به آسمان ... شب نیست... چهارو نیم عصر است.
تلفن هنوز زنگ می زند.
اس ام اسش را میخواند .
"مهمونی امشب خونه ی پرهام "
حوصله ندارد فکر کند که چه فحشی بدهد. بنابراین همینطور که بلند می شود می گوید : گندش بزنن!
دهن لامصبش چقدر خشک شده . می تواند حدس بزند که هنوز بوی الکل می دهد ...
می رسد به تلفن ... قطع شده. دیگر زنگ نمی خورد ...
اما در هر حال تلفن را بر می دارد : بووووق...
دهنش چقدر خشک است
می رود سر یخچال ... چه بخورد؟ آب؟ نوشابه؟
نه ... همان آب بهتر است.
.(آب را تا لب دهنش بالا آورده بود که ناگهان ...) گندش بزنند . امروز نیت روزه کرده...
یادش می آید که دیشب قبل اذان صبح ، از پارتی ِ خانه کیمیا زده بوده بیرون . . .
وقتی رسیده بوده خانه ،پدرش از سر سفره سحری پا شده بوده و زده بوده در گوشش.
و گفته بوده:
"لعنتی ! بالاخره میخوای چه غلطی با خودت بکنی؟"
ولی با سیلی هم ، نشئگی از سرش نپریده بوده . همانطور که می چپیده توی رختخواب ، صدای مادرش را میشنیده و سایه خواهرش را میدیده که دم در اتاق ایستاده بوده . خواهرش چادر نماز سر کرده بوده .
یعنی نماز شب می خوانده؟
حوصله فکر کردن نداشته و همانطوری، در عالم نشئگی بعد از مدتها به سرش زده بوده که روزه بگیرد...
و خوابش برده بوده...
آب را همانجا روی میز می گذارد و دوباره میرود می کپد توی رختخواب . دوباره موبایلش را نگاه می کند . یک ساعت و نیم تا اذان مانده .
داشت دروازه ی اولین عالم خواب را باز می کرد، که تلفن دوباره زنگ زد...
اَه ... گندش بزنند...
چهار بچه زاییده ...
گربه را می گویم . آن کنج حیاط ، زیر اسباب و اثاثیه چهار بچه گذاشته... سه تا سیاه و سفید یک دانه حنایی...
یکدانه دیگر هم زیر آن موکت ها ، آنجا زیر سکو بچه کرده...
اولین بار دو سه ماه پیش، گربه ی سیاهی روی پشت بام بچه کرده بود ، که حالا دیگر همه آن بچه ها برای خودشان مردی شده اند...
راستش ماجرا هم ، از همان گربه ی سیاه شروع شد...
از دو سه ماه پیش ، کم کم تعداد گربه ها در محله ما زیاد شد. چهار پنج گربه در هر کوچه ...
بعد از نماز مغرب از مسجد که بیرون می آمدی ، حداقل ده دوازده گربه زیر نور لامپ گازی مسجد پیدا بود...
من خودم هم از دستشان آسی بودم ... این ، چیزی است که حالا همسایه ها نمی فهمند...
ولی خوب... یک لحظه به این فکر کنید که این مشکل چه راه حلی می توانست داشته باشد؟
گربه که موش نیست که برایش مرگ موش بگذارید... محله ی پر از لاشه گربه که چندش آور تر است...
گیرم دیگر بهشان غذا ندهید... گربه های گرسنه که وحشی ترند...
ولی اینها را شورای محل نمی فهمند...
مگر من خودم همان اول از کسانی نبودم که در اعتراض به این امر، به شورا نامه نوشتم؟
مگر امنیت خانواده من به خطر نیافتاده بود؟
همان سه ماه پیش – بله ...سه ماه پیش بود- پسر من داشت می رفت پشت بام که همان گربه سیاه پرید به صورتش و باعث شد از پله ها پرت شود پایین... – پایش را گچ گرفتند، از دو تا از امتحان هایش ماند-
چقدر موی گربه نمازم را باطل کرده باشد خوب است؟
آسی شده بودم... آسی...
ولی خب ... 20 روز از همان اتفاق نگذشته بود که یکبار...- داشتم کولر را تعمیر می کردم- دستم که به آن گربه سیاهه رسید آچار فرانسه ای که دستم بود... پرت کردم به سمتش – آدم گاهی کارهایی می کند که در آن لحظه اصلا به عاقبتش نمی اندیشد- آچار مستقیم ، خورد به ملاج گربه و گربه همان طور که مغزش پخش بود، جلوی چشم بچه هایش مرد...
سه تا بچه داشت ، سه تایشان هنوز هر روز از جلوی چشمم رد می شوند و حتی غذا از دستم نمی خورند.
آن شب ، من برای اولین بار گریه کردم و در همان حین که همسرم گفت: نچ... و با فاصله چند دقیقه باز : نچ ، فکر کردم : این راهش نیست.
از فردای آن روز ، چند جای مختلف در حیاط برای استراحت گربه ها درست کردم... موکت کهنه ای در انباری بود که زیر آن سکو گذاشتم و هر روز برای گربه ها غذا می گذاشتم.
به این نتیجه رسیده بودم که باید با گربه ها زندگی مسالمت آمیزی ترتیب دهیم. از آن به بعد خانه ما ماءمن گربه های محل شده است...گربه ها در این دو ماه چیزهای زیادی یاد گرفتند..
آنها یاد گرفتند که داخل خانه نشوند... باور نمی کنید... ولی آنها یاد گرفتند حتی روی کپه ی خاکی که برایشان در حیاط درست کرده ام ، کار خرابی کنند...
همبازی دختر دو و نیم ساله ام بچه گربه هایند... آمار گربه ها را از من بهتر دارد!
قبول دارم ... شاید این کار من تاثیراتی در زیاد شدن گربه ها در این ماهها داشته، ولی ... ولی به نظر من اگر همه اهل محل با گربه ها راحت باشند، دیگر مشکلی پیش نمی آید.
البته باز هم قبول دارم ... گربه ها گاهی کارهای واقعا بدی می کنند – بچه ی زن آقای اسماعیلی هفته ی پیش بر اثر حمله ی ناگهانی گربه ای افتاد!- ولی خب ... این اتفاقها می افتد... اصلا مگر از بچه ی آدم، اینجور خطاها سر نمی زند...
باور کنید من مشتاقانه حاضرم کلاسهایی برای آموزش ارتباط با گربه ها برای اهل محل بگذارم ...
حتی اگر بخواهید جزوه اش می کنم و می دهم به تک تک خانه ها... ولی خواهش می کنم ، لطفا کسی دیگر دست روی هیچ گربه ای بلند نکند ... مخصوصا جلوی بچه هایش....
من یک آهنگساز نیستم ، نبوده ام و نخواهم بود...
اما ساعتها موسیقی گوش کرده ام ، و مطمئنم که خوب گوش کرده ام...

خلاصه بگویم که سر هیچ کس درد نیاید...
من فکر می کنم که هر دستگاه یک فضا و روح دارد. این روح با گوش کردن و ور رفتن با آن دستگاه مسخر می شود.
راست پنجگاه ، با همه گوشه هایش ، روح شاداب و متفکری است که می تواند به کالبد شعر و تصنیف تو در آید .
شور، روح شوریدگی و عاشق پیشگی است. در شور، با شعری که می خوانی فکر نمی کنی ، سودا می کنی...
ماهور ، یک دوست عاقل و رنجدیده است . جفت شعر تو می شود و با اینکه خیلی از آن بزرگتر است ولی با آن راه می آید...
...
راک ، از تو می خواهد پتک بزرگی بر داری و قالب های ذهنی ات را در هم بشکنی. بعد مضامین شعری که همراه اوست در آن قالب ها سنگ می شوند...
رپ ، سردی سرطانزدگی است. هزاران حرف نگفته دارد که انگار وقت زیادی برای گفتنش نیست...
بلوز ، غمی دیوانه وارست. دیوانگی ای که گاه صاحبش را می خنداند. گاه به طنز تلخ می گراید . بلوز ، خسته است...
و....
می خواستم از نوع نظم نت ها در هر کدام بگویم ... دیدم بلد نیستم
اما همین قدر می دانم که نظم نت در دستگاه ، قوانینی دارد که به عقل نگنجد . دستگاه، با گوش شنیده نمی شود ، با قانون فهم نمی شود ... با قلب ادراک می شود... مثل نظم جهان...
سینما پارادیزو ... فیلمیست که لااقل می توان گفت نمی توان به سادگی از کنارش گذشت...

من دختر ندارم
ازدواج هم نکرده ام
حتی دختر هم نیستم
اما به دلایلی تجربه دارم
----------
دخترم
همسری اختیار کن
اما انتظار عاشق شدن نداشته باش
عاشق شدن داستانی است که تنها روی صحنه ها نمایش می دهند. عاشق شدن پروسه ایست که گاهی سالها طول می کشد.
همسری انتخاب کن
همسری که هنگام ازدواج برایت تازه باشد .
پاک باش و همسر پاکی انتخاب کن .
بهارم
زندگی آنی نیست که در خیال می پروری . زندگی ، برای تو ، چیزی است که برایت اتفاق می افتد .
مردی برگزین که نیکوسرشت باشد. کسی که از او متنفرنباشی .
خود را بدست زندگی بسپار . از خیال بیرون بیا و هشیار باش. آرامش ، در هشیاری و کار و تلاش است . برای ما ، آرامش نشستن نیست . آرامش دویدن است . کار است .
مرد نیکویی برگزین و هر ظهر برایش چای درست کن . همین چای ها ، که خستگی از تن او در می کند ، هم محبت در دل تو می اندازد هم او.
پس خودت را به زندگی بسپار
نمک زندگی من
تو زیبایی
سعی کن زیبا بمانی . نه برای لذت دنیایی همسرت . و نه برای غرور خودت .
تو نماینده ی زیبایی خدا در زمینی . پس زیباییت را برای لطافت بخشیدن به روح همسرت نگاه دار . مردان ، اکثرا خشک مغزانی هستند به دنبال ابزار . طبیعت و زن را نمی بینند . زیبا بمان و هر بار برای مردت زیبا تر باش . مردت را از لطافت رحمانیت محروم نکن .
زیبایم
مردت را بفهم
نه تنها مردت ، که همه را... موقعیت آنان را درک کن و بدان که آنها نیز انسانند و خطا می کنند.
هرکس در هر موقعیتی انتخابهایی می کند . ما انسانها با هم متفاوتیم .این تفاوت را بفهم و آرام باش . جنجال نکن . بگذار خودت و همسرت آرام بمانید .
آرامم
شوخی کن. بخند.
لطیفه های جدید یاد بگیر
حواس مردان جمع نیست . آنها به گذشته و آینده و حال همزمان فکر می کنند . بگذار خیال همسرت از بابت آرامش تو راحت باشد.
قانع باش
زندگی به هرکدام از ما سهمی داده است . توکل به خدا کن و بدان هیچ وضعیتی برای تو بهتر از آنی نیست که خدا برایت خواسته.
دخترکم
زندگی با شوهرت تا زمانی قابل ادامه است که در کنار هم دنبال هدفی باشید.
چون هر کاری تا زمان به مقصود رسیدن شیرین است . طوری نشود که مدتی پس از ازدواج و کام گرفتن ، از هم سیر شوید.
هر هدفی در این دنیا قابل دسترسی کامل است . پس هدفی برگزینید که تا لحظه ی آخر با هم به آن وفادار بمانید.
جوانم
حوادث در این دنیا زیاد است
این حوادث بالاخره باید بر کسی نازل شود . مریضیها و مشکلات تنها برای دیگران نیستند . پس روزی که گرفتار شدی هرگز نگو " چرا من؟"
با شرایطت بساز و دنبال راه حل باش.
بن بستی وجود ندارد. اگر هم باشد ، حتما پشت دیوارش جایی دیگر است.
دختر قشنگم
شاید به نظرت سخت بیاید . اما تجربه های پدر پیرت را بشنو و قبل از آنکه سرت به سنگ بخورد بپذیر و عمل کن. خیلی از راههای زندگی باز گشت ندارد . مطمئن باش اگر داشت پدرت در این وضع نمی ماند .
سبز بمانی
پدر

